وقتي سكوت ِ دهكده فرياد مي شود
تاريخ ، از انحصار ِ تو آزاد مي شود
تاريخ ، يك كتاب ِ قديمي ست كه در آن
از زخم هاي كهنه ي من ياد مي شود
از من گرفت دخترِ ِخان هرچه داشتم
تا كي به اهل ِ دهكده بيداد مي شود؟
خاتون! به رودخانه ي قصرت سري بزن
موسي ، دل ِ من است كه نوزاد مي شود
با اين غزل ، به مـُلك ِ سليمان رسيده ام
اين مرد ِ خسته ، همسفر ِ باد مي شود
اي ابروان ِوحشــي ِتو لشكر ِ مغول!
پس كي دل ِ خراب ِ من ، آباد مي شود؟
فقط میخواهم بگویم:
اینجا کسی براتوشعری سروده است
چشم تورا به دست غزلها سپرده است
اینجا کسی صدای غزل را نمیشنود
عشق ستاره ها همه نشکفته مرده است
شهر پراز غبار نصیب من غریب
دست تورا نگین تنفر فشرده است
آری
اینجا افغانستان است
شهر من وامثال من
شهر که
آتش ودود را شناخت
و
فعلآ بی مهری را تجربه میکند.
ولی من دراینجا باز هم منتظر توهستم
تو.......
ای امید محال.........
عشق
چشمک بزن چراغ ِ خیابان ِ عاشقی !
در بهت ِ چشم ِمرغ ِغزلخوان ِ عاشقی
شاید بهار هم ، شبی از دوردست ِخویش
تن در دهد به سوز ِ زمستان ِ عاشقی
قدری بخند در شب دلگیر ِ چشم من
برقی بزن ستاره ی خندان عاشقی !
عیسی بیا که وقت دمیدن رسیده است
بر پیکر ِ الهه ی بی جان عاشقی
اینجا نشسته ام و تنم شسته می شود
با بغض های ابر ِ بهاران ِ عاشقی
گاهی نظر به چشم ِ پر از شور ِ زندگیت
گاهی به سوی قبر ِ شهیدان ِ عاشقی
در خواب ِ گریه های خودم غرق می شوم
این رعد و برق هرشب و باران ِ عاشقی
ای کاش بعد ِ مـُردن ِ من ، دوستان ِمن



لانه ای ساخته اند با گل یاس سفید ..
در فراسوی بهار ما تو را میخواینم تا به لطف قدمت
این دل کوچک ما گل به دامن بشود

سکوت را می پذیرم
اگر بدانم
روزی با تو سخن خواهم گفت
تیره بختی را می پذیرم
اگر بدانم
روزی چشمان تو را خواهم سرود
مرگ را می پذیرم
اگر بدانم
روزی تو خواهی فهمید
که «دوستت دارم»...
(اجتماع ضدین):
شفاف مثل نور
تاریک مثل قبر
وسیع چون گیتی
تنگ چون دل حسودان
باترحم چون مسیحا
بی مروت مثل عزرائیل
مهربان چون خورشید گرم
تندمثل باد و طوفان
أری این است زندگی
هم جوانمرد است
وهم نامرد
گاه شادی آورد
گاه مصیبت
مثل مرگ تک فرزند خانواده
در روز تولدش
(آری این است زندگی)
آنکه انسانها از نقیضش یعنی
((مرگ))
تادور های دور گریزانند
وهم نمیدانند
که اصل آن مرگیست که
درانتظار ماست..........